تبليغاتX
گل دختر - دژ جامعه

گل دختر

یک دختر طلبه

دژ جامعه

اولش از یه کنجکاوی ساده شروع شد . هر روز که از جلوی در ورودیش عبور می کردم چشمام رو تیز می کردم تا بلکه بتونم پشت اون پرده سبز رو ببینم . تو دلم می گفتم بالاخره یه روزی من اینجا رو کشف می کنم !

در بهمن ماه برای امتحان ورودیش ثبت نام کردم . اردیبهشت ماه امتحانش بود . در مصلی قدس قم . از نظم حاکم بر امتحانشون خیلی خوشم اومد . یه مدادو پاک کن هم بهمون دادن که یادگاری تا یک سال نگهش داشتم !

چون داشتم برای کنکور هم میخوندم خیلی راحت قبول شدم . تیر ماه مصاحبه بود .  خوشحال بودم که میتونم برم داخل . ولی قسمتهای خاصی رو مشخص کرده بودند و جاهای دیگه اجازه نداشتیم بریم . مصاحبه اش هفت خان داشت و البته با همان نظم حاکم بر امتحانشان . قبل از ورود به اتاق مصاحبه دخترها که بیشترشون مال دبیرستان هدی بودند تند تند معارف و عقائد و اصول اسلامی رو با هم مرور می کردن و تند تند خدا رو اثبات می کردن !

 دوره آموزشی تمام وقت ترم اول قبول شدم . در جزء بهترین قبول شده ها بودم ؛ اما منتقلش کردم به نیمه وقت ترم دوم . هشت بهمن هشت صبح باید می رفتم سر کلاس . از یه هفته قبلش خوابم نمی برد . نمی دونستم اونجا قراره با چه محیط و انسانهایی آشنا بشم . نمی دونستم انتظارتم رو برآورده می کنه یا نه!؟ نمی دونستم می تونم با محیط مذهبی اونجا جور بشم یا نه؟! چون قبلش حتی به مخیله ام هم خطور نمی کرد که برم قاطی این همه چادری یه دماغی و روبنده ای و ذهب ذهبا ذهبوا بخونم . می گفتم در بهترین حالت ممکنه غیر حضوری بخونم . اما بازی روزگار منو به اینجا کشوند .

هشت بهمن ، هشت صبح . دو کورس تاکسی تا جامعه الزهرا . دم در ورودی آدرس کلاس رو پرسیدم . گفتن آموزشگاه امام رضا . یه مقدار برام توضیح داد اول میری اونجا بعد میری اون خیابون بعد اون ور .... مخم داغ کرد . انگار داشت تو یه شهر بزرگ بهم آدرس می داد . یه خانومی که از کارمندان جامعه الزهرا بود کنارم ایستاده بود . گفت : همراهم بیا . و رفتم  . مستقیم . سمت چپ . سمت راستمون خوابگاه بود . سمت چپ کتابفروشی و ساختمان آموزشی . جلوتر . جلوتر یه در بزرگ بود . مثل در قلعه ها . داخلش که می شدی . اوووووه ... اینجا دیگه کجان  یه محوطه خیلی بزرگ . با سه تا ساختمان چهار طبقه که با پلهای هوایی هم به هم متصل بودند و در طرف دیگه کتابخونه و پژوهشگاه و ادامه خوابگاه ها . ساختمان شهید بهشتی مال نیمه وقتها بود . کلاس ما طبقه سوم اتاق 10 بود . بازم همون نظم که کیف می کردم . کلاس ما می شد کلاس 10/3 . همه کلاسها رو با شماره منحصر به فردی مشخص کردند . هر ساختمان دو آسانسور داره . هر طبقه یه سرویس بهداشتی مستقل  تمیـــــز که ساعتهای استراحت اغلب برای تجدید وضو میرن .

دو ساعت اول کلاس نداشتیم . افتتاحیه داشتیم در سالن آیت الله صدوقی در ساختمان پژوهشگاه . تنها بودم . رفتم نشستم منتظر شروع افتتاحیه . همه چادر به سر بودن . حتی اونجایی که مرد هم نبود . با اینکه خودم هم سرم بود اما به چشم افراطی بهشون نگاه می کردم ! مجری اومد و سلام و صلواتی و دعایی و .... . بعد هم سخنرانی آمد و برایمان در راه کسب معارف اسلامی طلب توفیق کرد و گفت ، اصلا یادم نمیره . گفت : اینجا قطعه ای از بهشت است . اووه . دیگه اندش بود . تو دلم نیشخندی زدم و گفتم : بعله . لابد جنابعالی هم حوریه بهشتی تشریف دارید !

خلاصه رفتیم سر کلاس . اولین درسی که داشتیم تاریخ اسلام بود . چقدر با استادها کل کل می کردم . چقدر پیش چشم اون همه طلبه به حوزه انتقاد می کردم ! و چقدر اونها رو بی خبر از احوال روز قلمداد می کردم .

خب گذشت . یک ترم گذشت . تا دونه آخر حق غیبتهام هم استفاده کردم و حتی بیشتر . به هر زوری بود با وجود فشار درسی که به خاطر خوندن درس حوزه در کنار دانشگاه بود درسها رو پاس کردم .

اواخر ترم ندایی در دلم طنین انداز شده بود که از ترم بعد غیر حضوری بخونم . فکر می کردم خودم با خوندن کتابها راحت تر می تونم به کمال برسم تا اینکه تحت یه نظام آموزشی سخت گیر و نمره ملاک ، معارف و عقاید رو پاس کنم . اون دنیا که کارنامه واحد های پاس شده جامعه الزهرا رو که نمی دن دست راست یا چپمون . نامه اعمال هست . اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا . کارنامه ات رو بخون ، خودت ببین که چه گلی به سرت زدی !

ترم تمام شد . منم از خدا خواسته انگار از قفس پریده باشم . بعد از ده روزی مسافرت به شیراز و درگیر کلاس کامپیوتر و طرح آموزشی مبینا و بعد هم سفر مکه و ... .  جامعه الزهرا رو یادم رفته بود . دو ماه بعد برگشتم .

سپرده بودم یکی از دوستام برام انتخاب واحد بکنه . از 15 شهریور کلاسامون شروع شده . حتی زودتر از بقیه حوزه ها .

امروز ... امروز صبح یکم زودتر رفتم . استثنائاً به دعای عهد صبحگاهی رسیدم . همه دخترها با هم می خواندند ، از حفظ و به چه زیبایی .

نه توی دانشگاه ، نه طرح های آموزشی ، نه سفر مکه ، نه شیراز ... نمی شه هر روز صبح به یاد آورد که ما برای چه زنده ایم و منتظر که هستیم ؟! و با این فکر روز را آغاز کرد .

 به این نتیجه رسیدم که من ،  هر چند درجه که حوریه بهشتی باشم به همون نسبت جامعه الزهرا بهشتمه .

رب ابن لی عندک بیتاً فی الجنه

 جامعه الزهراء

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط گل دختر  |